|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 9:8 توسط معین ....... |
برای عشق تمنا کن ولی خار نشو. برای عشق قبول کن ولی غرورتت را از دست نده . برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو. برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه. برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن . برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر . برای عشق وصال کن ولی فرار نکن . برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن . برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش . برای عشق خودت باش ولی خوب باش. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 9:7 توسط معین ....... |
امروز اینجا می نویسم تا یادم نره : یادم نره این روزها رو که حتی داشتن اونا توی رویا برام غیر ممکن بود یادم نره رسیدن به آرزوهام چقدر نزدیکند یادم نره تو بهترینم هستی می خوام هیچ وقت این دلتنگی های دوست داشتنی رو فراموش نکنم یادم باشه دیدن ستاره ها وقتی به تو فکر می کنم چقدر عالیه به خاطرم باشه که تو رو توی قلبم پنهونت میکنم یادم باشه رازی بین من و تو هست امروز اینجا می نویسم تا هیچ وقت از زندگی و بخت گله نکنم یادم بمونه چشمهام رو به زندگیم باز کردم و تو رو همونی دیدم که هستی یادم باشه تو رو همین که هستی خواستم ... نخواستم تغییر کنی یا تغییر بدم می خوام بازم اعتراف کنم ... مثل هزاران باری که بهت گفتم : " دوستت دارم " می خوام اعتراف کنم هر وقت مثل خورشید بهم می تابی ،می تونی رنگین کمون رو توی چشام ببینی ... یادم بمونه وقتی چیزی توی لغتها نمی گنجه ، وقتی احساسم رو نمی تونم بیان کنم، وقتی رگهای مغزم دارن میترکن ... تو با کلمه ها معجزه میکنی . یام باشه چقدر افتخار می کنم که دوست دارم یادم میمونه که تو بهترین دوستم ، تنها مونسم و تمام زندگیم هستی به خاطرم باشه هیچ سر پناهی غیر از آغوش تو ندارم ... فراموش نکنم دستهای مهربون تو چقدر بخشنده هستند یادم بمونه هیچ وقت نفهمیدم تو پاداش کدوم کار خوبم بودی ؟ امروز اینجا می نویسم تا وقتی که روزهای زندگیم رو ورق میزنم و به این صفحه میرسم ، یادم بیاد چقدر شوق دیدنت رو دارم ... می خوام اعتراف کنم که نمی تونم ، جدا نمی تونم تو رو توی هیچ متنی بگنجونم . می خوام بدونی وقتی به بن بست میرسم ، یادم میاد تو راهی به آسمون برام باز کردی می خوام یادم بمونه وقتی کنارت می شینم ، وقتی صدای قلب مهربونت رو می شنوم وقتی که زیر لب زمزمه میکنم دوست دارم ، مست میشم .... یادم بمونه که بگم : ممنونم ، معذرت میخوام ، دوست دارم ، خدایا شکرت ... یادم باشه وقتی اولین بوسه رو ازتو بدزدم ، از مرز دیوانگی رد میشم . یادم نمیره ، هیچ وقت و هیچ وقت یادم نمیره که تو از جنس نور هستی و من ... و من ... و من ... آره ... من هیچی نیستم ، و تویی که به من میتابی تا زنده بمونم . یادم باشه : زیبا ، چشم تو شعر ، چشم تو شاعر است ... من دزد شعر های چشم تو هستم . + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 8:58 توسط معین ....... |
داستان ابلیس و فرشته قصه ای نبود که تموم بشه دیشب یه قصه ی دیگه ازش خوندم . گفتم بدک نیست اینجا بنویسمش . ابلیس یه جعبه ی مداد رنگی پیدا کرده بود .برگ گلهای نرگس رو جمع میکرد و بهم می چسبوند و بعد یواشکی عکس چشای فرشته رو روش نقاشی میکرد . هر شب قبل از خواب می بوسیدشون تا دلش آروم بگیره . بعد شب بخیر میگفت و اونا رو میذاشت زیر بالشش تا بخوابه . اون شب داشت همون کارها رو تکرار می کرد که متوجه شد یه گرمای دلچسب از پشت بهش نزدیک شد . یه حالتی مث خلسه بهش دست داد .دلش نمی خواست تکون بخوره . خودشو رها کرده بود و چشاش رو بست ...یه صدا آروم در گوشش گفت : " تو از کجا میدونی من سیب سبز ترش دوس دارم ؟" صدای جلیز جلیز بلند شد .اما هیچکس توجه نکرد . آخه معلوم بود که اشکای ابلیسه که داره رو گونه های گر گرفتش سر میخوره . پرسید : "چند وقت پیشم می مونی ؟؟" و فرشته جواب داد :" چند لحظه ..." ابلیس آروم چرخید . همیشه توی جوی آب خودشو دیده بود اما امشب دو تا چشم براق داشت که می تونست تمام آسمون رو توی اونا ببینه . حتی ستاره ها هم توش دیده می شدند . گفت : " فرشته ، دوست دارم . دارم دیوونه میشم . چیکار کنم ؟ " فرشته جواب داد : " میدونی .... یه چیزی هست که اومدم بهت بگم ... چند وقته که من ..." ابلیس انگشتش رو روی لبهای فرشته گذاشت و گفت : "هیس . خواهش میکنم . من توان شنیدنش رو ندارم ." اما فرشته آروم دست ابلیس رو پایین آورد گفت : " دوست دارم ..." زمین میلرزید ، آسمون می بارید و باد دیوانه وار خودش رو به کوه ها می کوبید ... اما بین فرشته و ابلیس سکوت بود و نگاه و تمنا ... بغض و دلتنگی ... تجربه ی جدیدی بود که شاید هنوز هیچکدوم طعمش رو نچشیده بودن . فرشته سرش رو روی بازوی ابلیس گذاشت و بهش چشم دوخت و ابلیس موهای فرشته رو نوازش می کرد . کلمه ها به قطره های شور تبدیل شده بودند که از روی شوق می باریدن . توی آسمون هفتم ، فرشته ها چشاشون گرد شده بود ، هیچ کدوم جرات نداشتن تکون بخورند. زمزمه می کردند و نگران بودن : "اگه خدا بفهمه ..." و انگار یادشون نبود که خدا میدونه . بالاخره سکوت شکسته شد و اینبار خدا بود : " ابرها کنار برید ، ماه پر نور بتاب ، ستاره ها مثل فانوس بدرخشید و نسیم به تو دستور میدم آروم لای بوته ها جست و خیز کنی ...." فرشته و ابلیس غرق دیدن هم بودن ... وقتی نسیم از لای موهای فرشته میگذشت و اونا رو به پرواز در میاورد ، ابلیس مثل دیوانه ها میخندید و گریه میکرد . وقتی توی چشای فرشته نگاه می کرد و ستاره ها رو میدید دلش برای آسمونی که ازش رونده شده بود تنگ می شد . و وقتی نگاهش به مهتاب میافتاد یادش می یومد کسی از اون بالا داره نگاهش میکنه . کسی که اون شب و روزها رو به ابلیس بخشید ، کسی که دلش رو لرزوند ، کسی که زیباترین جزء از خودش رو سر راه ابلیس گذاشت تا با ناجورترین قطعه ی آفرنش آهنگ زیبای لالایی آفریده بشه ... حالا دیگه توی آسمون هفتم همه دعا میکردن تا شب تموم نشه . برای اولین بار خورشید از اینکه داره از پشت کوه بالا میاد خجالت می کشید . درختها سراسیمه سرهاشون رو به هم میکوبیدن و ماه گیج و منگ بین موندن و رفتن مردد بود ... اما فرشته و ابلیس دلشون گرم بود و ایمان داشتن که قدرتی داره اونا رو هر شب و روز به جلو می بره که می تونه هر لحظه در دل تاریکی ، نور ، صبح و امید رو به اونا ببخشه . هر دو آروم بلند شدن . ابلیس به صورتش آب پاشید و موهاشو شونه زد . فرشته به چشاش سرمه کشید . نگاهشون به آسمون بود . فرشته شروع کرد به پرواز و ابلیس هراسون این بود که خیلی وقته پرواز رو فراموش کرده . آروم بالهاش رو تکون داد ... اونقدر اینکار رو کرد تا پاهاش از زمین جدا شدند ... با چه شوقی بال میزد تا به فرشته برسه و فرشته مست پرواز می خندید و ابلیس رو با خودش به آسمون می برد ... حالا زمین و زمینی هاش دیگه نمی تونستند اونا رو ببینند ... راستی اونا داشتن کجا مییرفتن ؟؟ حسابی خوابم میاد ... باقی قصه رو یادم نیست ... باید استراحت کنم شاید یه وقت دیگه ... شب خوش ... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 17:55 توسط معین ....... |
وقتی انگشتهات رو مشت میکنی ...
وقتی که دستهات رو تا انتهای شونه هات میکشی ... وقتی که خودت رو به پشت صندلیت فشار میدی ... وقتی که دلت می خواد چشمهات دورترین جاها رو ببینن ... وقتی که گوشهات منتظر شنیدن یک نوای زیباست ... یک صدا که با خودش ببرت ... بالای بالای بالا ......... جایی که هیچ مرزی دیگه نیست ... جایی که میتونی زندگی رو لمس کنی ....جایی که دیگه گریه ای نیست ... جایی که حتی قه قهه خنده هم نیست ... فقط یک لبخند برای همیشه .... جای که حتی آینه ی روبروت هم بهت دروغ نمی گه ... اون وقت ...اونجا ...تمام زندگی ماله تویه ... وقتی که بغلش می کنی ... بدون هیچ صدایی ... آروم توی چشای مثل آینه ش نگاه میکنی ... وقتی که با یه لبخند تمام رازهای دلت رو می فهمه ... و میفهمی این تمام چیزیه که داری... همون چیزی که آرزوش رو داشتی ... این همه چیزه ... تمام زندگی... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 13:56 توسط معین ....... |
روز اول : خدا از بالا داشت به شاهکارهاش نیگا می کرد . با خودش گفت بزا یه معجزه ی دیگه خلق کنم تا آفریده هام بهم ایمان بیارن . روز دوم : خدا مشغول شد . با آسمون دو تا چشم پر بارون ساخت . دوتا چشم پرستاره . با دریا یه قلب ساخت .یه قلب وسیع و بی کرانه . با آتیش احساسش رو ساخت . دلچسب ، گرم ، خوش رنگ ... بهترین خاکش رو جمع کرد و بعد با اون همه چیز رو بهم چسبوند .... و بعد پاکترین قسمت از روحش رو به اون هدیه داد . روز سوم : خدا بهش نیگا می کرد و لذت می برد : "ایول !!! چی ساختم " . حیفش اومد که این برترین فرشته ش رو واسه خودش نیگه داره .آروم دم گوشش گفت : "برو رو زمین تا همه بفهمن هنر من کجاست !!!" . به نظرت هنر خدا همین بود که یه فرشته ساخت ؟؟؟ روز چهارم : فرشته حیرون و گیج رو زمین داشت قدم میزد . هی بهش تنه میخورد ، اما هیچ کس نمی فهمید که این یه فرشته س . همه به کار خودشون مشغول بودن . روز پنجم : ابلیس داشت ول میگشت . نه وسوسه ای براش مونده بود و نه امیدی واسه برگشت . فقط راه می رفت که یهویی !!! حس کرد دلش تکون خورد . دور خودش چرخید تا ببینه چه خبره . اما یه دفه ای چشاش سوخت . گفت خدایا این چه جور فرشته ای یه ؟؟!!! چقدر قشنگه ... ابلیس رفت جلوی فرشته و گفت : "سلام فرشته ، تو اینجا چیکار میکنی ؟؟؟ نکنه کار بدی کردی که خدا تو رو هم انداخته بیرون؟ نیگا ... تو خیلی قشنگی ... من تو عمرم مث تو ندیدم " فرشته ترسید ... بهش گفت : "ازم دور شو . من همه چیزو از تو میدونم . به اسم خدا دستور میدم که بری .." و ابلیس رفت .... به نظرت هنر خدا این بود که با اسمش بدی ها دور می شدن ؟؟؟ روز ششم : ابلیس وامونده شده بود .یه چیزی تو وجودش وول میخورد . همش می گفت :"می خوام می خوام " تمام راه ها رو رفت ، کلی فکر کرد اما فرشته رو پیدا نکرد که نکرد . خسته نشست کنار یه جوی آب و خودشو نیگا می کرد . که یهو یه صدایی گفت : " اسمت چیه ؟؟" گوشای ابلیس سوخت .دور خودش چرخید . دوباره چشاش سوخت ... فرشته اونور جوی واستاده بود. من شنیدم که دلش واسه ابلیس سوخته بود و اومده بود پیداش کنه . ابلیس خودشو جمع و جور کرد . صداش رو صاف کرد و گفت : " برو بچ بهم میگن ابلیس . تو دوس داری بگو زشت !!!!" . فرشته گفت : "می خوای یه کم راه بریم ؟؟ به شرطی که تو اونور جوی من اینور جوی " دیگه منتظر جواب نشد . میدونست که ابلیس داره از خوشحالی موهاشو میکنه . و راه افتادن ... به نظرت هنر خدا این بود که فرشته و ابلیس کنار هم راه می رفتن ؟؟؟ روز هفتم : ابلیس بی طاقت شده بود . حتی چند بار می خواست به خدا التماس کنه که یه کاری واسش بکنه . قدم زدن کنار جوی آب با فرشته دیوونه ش کرده بود . بازم همونجا نشست تا فرشته بیاد . چقدم امیدوار بود که میاد . دیروز فرشته بهش گفته بود : "چرا بهت بگم زشت ، تو رو هم خدا جوونم آفریده . خدا چیز بد نساخته ، هیچ وقت " .ابلیس فقط نیگاهش کرده بود و حسرت خورده بود. ابلیس خودشو مث باد کرده بود و لای درختا پیچیده بود . کلی ادا اصول در آورده بود . فرشته هم از ته دل بارها و بارها خندیده بود .ابلیس عاشق خنده هاش شده بود .هر وقت از ترس سوختن چشاش زیر چشمی فرشته رو نیگاه میکرد ، اونقدر شعله های بدنش زیاد میشد که ابرای بالا سرش هر چقدر می باریدن نمی تونستن خاموشش کنن . حالا دیگه شب شده بود و از فرشته خبری نبود . ابلیس نالون راه می رفت . به کدوم طرف ؟؟ هیچکی نمیدونه . اصلا مهم هم نبود کجا میره . فقط می رفت و می رفت و می رفت . به نظرت هنر خدا این بود که ابلیس رو به سزای کارای بدش رسوند ؟؟؟ روز هشتم : چشای ابلیس باد کرده و قرمز بود . شعله ی آتیشش کم سو شده بود . پاهاش توی آب بود و امروز هم منتظر فرشته . یهو نور همه جا رو گرفت ...لرزید و لرزید و لرزید . پرت شد . به درو دیوار خورد و از حال رفت . خدا اومده بود پایین ... بین زمین و آسمون ، توی همون گیجی و منگی ، خدا در گوش ابلیس گفت : "می بینم که بازم درمونده ای ؟؟" ابلیس لبخند زد ... چشاش بسته بود .همه چیز ثابت شده بود . هیچ حرکتی نبود . گفت : " بالاخره اومدی؟" خدا گفت : "تو با خودت چی فکر کردی ؟ حتی آفریده های خوبم اجازه ی دیدن اونو نداشتن ... اونوخت تو...!" ابلیس یه ثانیه تو ذهنش تمام زندگیش رو مرور کرد و فهمید که خیلی پر رو شده . درسته که خدا مهربون بود اما ابلیس بدتر از این حرفا بود که یه لحظه ای بخشیده بشه ....ابلیس دلش بیشتر گرفت و زار زار گریه کرد. خدا گفت : "می دونی هنر من چیه ؟؟؟" . و ابلیس می دونست .... به نظرت هنر خدا این بود که ابلیس به خاطر زیبا ترین آفریده گریه می کرد ؟؟؟ روز نهم و تمام روزهای بعد : ابلیس موهاشو کوتاه کرده بود .آتیشش خوشرنگ شده بود . هر روز می اومد کنار جوی آب و بالا رو نیگاه می کرد .خجالت می کشید کسی ببینه !! واسه همین پشت درختا قایم می شد و شکر خدا رو میگفت. بعد از درخت سیب بالا می رفت و یه دونه سیب سبز و ترش و خوشمزه میکند و مینداخت توی جوی آب و بلند فریاد میزد : "خدا جون برسونش به فرشته جووووونم ." و بعد باز هم شکر خدا رو میگفت . ابلیس می دونست خدا هنرمند تر از اینه که فقط زشتی و زیبایی رو کنار هم بزاره .... می دونست خدا هنرمند تر از اینه که فقط سیب توی جوی آب رو بدست فرشته برسونه .... می دونست خدا هنرمند تر از اینه که فقط فرشته رو به اون بده .... ابلیس می دونست هنر خدا اینه که ........ به نظرت هنر خدا چی بود ؟؟؟ + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 8:38 توسط معین ....... |
امروز آمار بازدید کننده ها از هزار گذشت ...
چقدر احمقانه آرزو میکردم که توی این هزار بار یکبار هم تو به سراغم بیای ... یه بار هم تو این نوشته های احمقانه ی من رو بخونی ... گر چه نوشتن خالی از لطف نبود ... ولی بدون تو هم هیچ لطفی نداشت ... شاید این مرز هزار نفری کافی نیست ... شاید باید صد هزار ... یک میلیون ... ده میلیون ... شاید تا آخر عمر باید بنویسم ... روی در و دیوار ... اون جوری که تو روی این کنده های پوک شده ی مغر من نوشتی باید بنویسم ... باشه حالا که تو میخای مینویسم .... و مطمئن باش روزی که دیگه ننوشتم اونروز ... حتما من مردم زیبای من + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 14:21 توسط معین ....... |
هیس ...ساکت ...
زیبا... گوش کن... یه صدایی میاد ... نمیتونم با این سرو صدا بخوابم .. فکر کنم صدای تیک تیک ساعته ... نه!!! .. اون نیست شاید تالاپ تالاپ قلبمه ... نه .. اون که اینقدر صدا نداره ... شاید سینمه که خس خس میکنه ؟؟؟ اه سیگار لعنتی ... نه از اونم نیست ... چه مرگم شده ؟؟؟ نمیتونم بخوابم ... اینهمه صدا واسه چیه ؟؟؟دارم دیوونه میشم ... هیس ... ساکت .. گوش کن صداش آشناست ...آره خودشه زیبا ... تویی !!! چرا اینقدر بلند صدام میزنی ؟؟؟ باشه نمی خوابم .. قبوله ... تا صبح بیدار میمونم و به تو فکر میکنم باشه .. باشه ..قبوله ..توبخواب .. بزار همه بخوابن ..من بیدارم ساکت ... هیس ... زیبا خوابه ... + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 14:19 توسط معین ....... |
|
| ||||||